دست نوشته های یک مرده
به نام اونی که اخرشه و سلام به تویی که مال اونی
قدرت عجیب یك كودك جمعیتی عظیم، مردی را در خیابان میبردند، بازوهای مرد با ریسمان بسته شده بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهی گام برداشت. داد و فریادهای مردم خشمگین در نقطهای كه كودك بود متوقف شد، جمعیت از هم جدا شدند تا به او اجازهی عبور بدهند، گویی كودك كنترل عجیبی بر روی مردم داشت. خدایا دوست دارم (داستان کوتاه) زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد. اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت ميكند تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى. این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار! اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را پیدا مىكردم. ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم. و از این گذشته ميتوانست با حداكثر سرعت براند، و من غرق سعادت مىشدم. و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم. هنگامى كه مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت. به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا. «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگیناند!» دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود. از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.. نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد. دست نوشته های مرگ ارام زندگی یه بازی هست بازی که توش هم خوبی هست و هم بدی هم دوست داشتن هست هم تنفر اما باید تو این دنیا زندگی کرد باید جنگید! جنگی که میتونه درونش خون و خونریزی باشه اینجا باختن برای ادم های اطراف ما یه خوشحالی بیش از حد و اندازه هست کسی دلش برای تو نمیسوزه که کی هستی؟ ای کاش این دنیا نبود و یا اگرم هست ...![]()
از سیمای باوقارش آشكار بود كه او مردمی را كه احاطه اش كرده بودند تحقیر میكرد و از آنان متنفر بود. جمعیتی که با ابراز تنفر فریاد می زدند : "به او شلیك كنید! بكشیدش، همین الآن! گلویش را ببرید! او جنایتكار است! بكشیدش!"
او افسری بود كه، در جریان شورش مردم، از حکومت جانبداری كرده بود. اكنون مردم او را گرفته بودند، و برای اجرای مجازاتاش میآوردند.
مرد با شگفتی با خود گفت: "اكنون چه كاری میتوانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای همیشه پیروز نمیشود. هیچ كاری نمیتوانم بكنم. شاید زمان مرگ من فرا رسیده است. شاید این سرنوشت من است." با وجود آنكه ناامید بود، با خونسردی شانههایش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسیركنندگانش زد.
فریادها ادامه یافت. مرد شنید كه فردی میگوید: "خودش است! همان افسر است! همین امروز صبح بود كه او به طرف ما تیراندازی میكرد."
جمعیت با بیرحمی به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتی آنها به خیابانی كه از اجساد مردگان دیروز پر شده بود آمدند، اجساد هنوز در پیادهروها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت میشد. جمعیت خشمگین شدند. "چرا منتظر ماندهاید؟ بكشیدش!"
زندانی روی در هم كشید و سر خود را بالاتر گرفت. جمعیت او را تحقیر كردند، اما او بیشتر از آنچه آنها از او متنفر بودند، از آنها متنفر بود.
چند زن با هیجان شدید فریاد زدند: "بكشیدش! همهشان را بكشید! جاسوسها را بكشید! روسا را! وزرا را! اراذل را! همهشان را بكشید!" اما رهبر جمعیت اصرار داشت تا او را جلوتر بیاورند، درست پایین میدان شهر، جایی كه قرار بود جلوی چشمان تمام جمعیت كشته شود.
آنها خیلی از میدان شهر دور نبودند هنگامی كه، در یك سكوت بیسابقه، گریهی گوشخراش كودكی در پشت جمعیت شنیده شد!
"پدر! پدر!" پسر بچهی شش سالهای از میان جمعیت فشار آورد تا به زندانی نزدیكتر شود. "پدر! آنها میخواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر."
زنی گفت: "نگاهش كنید! چه پسر بچهی دوستداشتنییی!"
كودك فریاد زد: "پدر! من میخواهم با پدرم بروم!"
"چند سالته، بچه؟"
پسر جواب داد: "با پدرم چه میكنید؟"
یكی از مردان از داخل جمعیت گفت: "برو خونه، پسر. برو پیش مادرت."
اما افسر صدای پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنیدهبود. چهرهاش غمگینتر شد، و شانههایش در میان ریسمانهایی كه او را بسته بود پایین افتاد. او در جواب مردی كه چند لحظه پیش صحبت كرده بود فریاد زد: "او مادر ندارد!"
پسر خود را از میان جمعیت به جلو كشید. سرانجام به پدرش رسید و از بازوهای او بالا رفت. جمعیت به فریاد زدن ادامه داد: "بكشیدش! او را دار بزنید! این رذل را بكشید!"
پدر پرسید: "چرا خانه را ترك كردی؟"
پسر گفت: "آنها میخواهند با تو چه كنند؟"
"گوش كن، از تو میخواهم كه كاری برای من بكنی."
"چه كاری؟"
"تو كاترین را میشناسی؟"
"همسایهمان؟ البته."
"پس گوش كن. بدو. برو پیش او بمان. من خیلی زود به آنجا میآیم."
پسرك گفت: "من بدون تو نمیروم"، سپس شروع به گریه كرد.
"چرا؟ چرا نمیروی؟"
"آنها میخواهند تو را بكشند."
"آه نه، این فقط یك بازی است. آنها فقط دارند بازی میكنند." زندانی با مهربانی پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردی كه جمعیت را رهبری میكرد گفت:
"گوش كن، هر طور و هر موقع كه میخواهید مرا بكشید، اما این كار را در حضور فرزند من انجام ندهید"، و به پسر اشاره كرد. "برای دو دقیقه مرا باز كنید و دستانم را بگیرید و به فرزندم نشان دهید كه شما دوستان من هستید و قصد هیچگونه صدمه زدن را ندارید، بعد از این او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن میتوانید دوباره مرا ببندید، و مرا هرگونه كه میخواهید بكشید."
رهبر جمعیت موافق بود.
سپس زندانی با دستان خویش پسر را گرفت و گفت: "پسر خوبی باش، حالا، فرزندم. برو پیش كاترین."
"اما تو چی؟"
"من خیلی زود در خانهام، كمی بعد. برو، پسر خوبی باش."
پسر به پدرش زل زد، سرش را به یك طرف كج كرد سپس به طرف دیگر. برای مدتی فكر كرد. "تو واقعاً به خانه میآیی؟"
"برو پسرم، من میآیم."
"می آیی؟" و پسر از پدرش اطاعت كرد.
زنی او را به بیرون جمعیت راهنمایی كرد.
اكنون پسر رفتهبود. زندانی نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: "من آمادهام، اكنون میتوانید مرا بكشید".
اما پس از آن چیزی رخ داد، چیزی غیرقابل توصیف و دور از انتظار ...
در یك آن، وجدان همهی آن جمعیت بیرحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بیدار شد.
دیگری با او همراه شد: "خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذارید برود".
دیگران نیز زمزمه كردند: "آری بگذارید برود! بگذارید برود." و بلافاصله تمام جمعیت برای آزادی او فریاد میزدند.
افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظهی پیش از آن جمعیت متنفر بود ـ شروع به گریه كرد. دستانش را بر روی صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردی گناهكار، به سوی جمعیت دوید، و كسی او را متوقف نكرد.
گرچه "خشم" پاسخ طبیعی و موجه در برابر نابرابریها، صدمه دیدن ها یا مورد هر ظلم و خشونتی قرار گرفتن است و این احساس بخشی از احساسات واقعی بشر است، اما "عواطف انسانی" و گذشتی که از محبت حاصل شود نیز حقیقتی است که بشر همواره آن را محترم شمرده است ...
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم.
ولى بعدها،
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد.
آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم،
یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم،
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت
او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مىبرد،
گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا مىبرى» او مىخندید
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم.
او مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مىدادند كه به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم
و ما باز رفتیم و رفتیم..
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت:
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند،
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد،
من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم..
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم،
هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید،
«ركاب بزن....»
| Design By : Night Skin |




